شایذ برای فراموشی باید نوشت.چند سال پیش وقتی در موسسه ی محل کارم منتظر همکارم بودم روی میز وسط سالن تعدادی کتاب بود.
یکی از کتاب ها توجهم را بیشتر جلب کرد چون نام مولانا روی آن بود.
الان بخاطر ندارم ک
در زیر آسمان تهران روی پشت بام قدم میزدمشهر عجیبی ست!
جایی که به آن تعلق داشتم شبهایش ستاره باران بود.
آسمانی بشدت تیره و صاف و پر از نور های رنگارنگ.
آسمان اینجا کدر است.
و چیزی که در شب چشمهایت را ن
☻دقیقا مثل 11 سال پیش اینجا همچنان حکم صندوقی رو داره که میام و مینویسم و ثبت میکنم برای خودم.برای رهایی از مجموعه ای از اتفاقات و آدمها و ثانیه ها و احساسات و دنیا...
می نویسم برای خودم تا هم فراموش